دیروز جشن عقد یکی از دوستام بود
حدود یه هفته پیش( شایدم بیشتر)استوری کرده بود و هرکی که میخواست رو اینطوری دعوت کرده بود. به هر حال جشن عقده دیگه، خیلی هم نیاز به دادن کارت نبود.
من خیلی دو دل بودم برا رفتن
خواهرم گفت برم،نه حالا خیلی تاکید کنه ولی گفت بری بد نیست. البته خودمم حتما هر جای دنیا باشم خودمو برای جشن عروسیش می رسونم چون این دوستم از بین همه هم کلاسی های دوران ابتدایی که با هم توی یه گروه بودیم تنها کسی بود که مراسم برادرم اومد و من همیشه به فکر این بودم که حتی اگه برام سختم باشه همه کارامو بزارم کنار و تو شادیش جبران کنم.
اما معمولا جشن عقد یه جشن خصوصیه،گفتم شاید بچه تو رودربایستی دعوت کرده،آخه دوستایی که خیلی صمیمی نیستن که جشن عقد نمیرن. من برم شاید زشت باشه و هزار جور ازین تحلیلا کردم، آخرش گفتم بعدش یه کاری میکنم
آقا دیروز ساعت 7 غروب یادم اومد جشن این بچه امروزه
کلا یادم رفته بود.تایم جشنشم خیلی بد بود آخه. ساعت 8 تا 12 اونم میوه و شیرینی،میوه و شیرینیش مشکل نبودا تایمش مشکل بود
چون معمولا با این مدل پذیرایی باید عصر یا غروب باشه جشن نه تا آخر شب.
چون باید شام خورد رفت:/
به هر حال حس عذاب وجدانی گرفته ام که مپرس.خصوصا وقتی دیدم یکی از بچه ها استوری کرده از جشنش.چون خیلی برام مهم بود حتما هر جا این بشر خواست جشن بگیره باشم پیشش.
بهش دایرکت پیام دادم و بهانه آوردم برا نرفتنم. خودمم پیش پیش برا عروسیش دعوت کردم که عروسیت جبران میکنم.. ![]()
حالا از این قضیه بگذریم،دوست تازه ازدواج کردم 9 سال با پسره دوست بود
9 ساااااااااااااااااااااااااااااال..واهاااایی اینا چطور می تونن از این کارا کنن؟ خیلی سخت و البته دیوونه کنندست.من که نمیتونم و حاضر به انجامش نبودم و نیستم.خداروشکر که ازدواج کردن و رسمی شد..چون دوستی سخته واقعا.
خوشبخت بشن دیگه ![]()
ما را در سایت درهم نوشت...! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 98