سلام

خرید بک لینک

سلام..بعد از مدتی اومدم.

نمیدونم چی بگم! از کجا بگم! اصن چطوری بگم.هنوزم این قضیه و ماجراش برام هضم نشده.

فک نکنم در مورد این موضوع تا حالا تو وبم حرفی زده باشم.اینکه 16 اسفند عروسی یکی از دوستای نزدیکمه..در واقع دوست صمیمیم. یا بهتره بهم که عروسیش بود.

امشب در کمال ناباوری، وقتی که هممون (من و دوستای مشترکمون) در حال نقشه کشیدن بودیم برای عروسیش، بهمون گفت که عروسی کنسل شده.

ینی تا کلی قسم و آیه برام نمیخوند من باورم نمیشد. ینی الانم دارم مینویسم باور نمیکنم..مگه میشه!!!!این همه هزینه کرد برای جهیزیش، این همه کار و ذوق برای عروسی..

چقد این یه ماهه آخر با هم نقشه میریختیم برای کارهای فانتزی عروسیش.

آخرش سر زرنگ بازی خانواده داماد همه چیز بهم خورد. بعد این همه مدت که حدود دوسال عقد بودن، تازه خانواده داماد گفته باید برای پسرم کار و ماشین و خونه جور کنید. پسرما خونه و کار نداره...حالا وضع مالی هم عالی..یه پسر بیشتر نیست!

ینی تا حالا هیچی نگفتن و یهو...بیشتر خرج رو هم تا حالا خانواده دوست من کرد.

حالا هم باباش میگه فقط طلاق...دیگه راضی نمیشه به بودنشون با هم...

پسره هم لال هیچی نمیگه... انگار نه انگار که زنشه..انگار نه انگار که دارن زندگی رو با هم میسازن..

واقعا خوشحالم که تاحالا سفت و سخت گرفتم و حاضر نشدم ازدواج کنم. واقعا خوشحالم.

کسایی که انقدر خانواده دوستم بهشون اعتماد داشتن اینطور شدن.چه برسه به کسایی که هیچ شناختی روشون نداریم.

اعتماد کردن به آدمها خیلی سخت شده.انگار که به هیچ چیزی دیگه معتقد نیستند. انگار نمیترسن خدا هزار برابر بدترشو بهشون برگردونه.

نماز میخونن ولی این طور موقع ها خدارو فراموش می کنند.

چقد غیر قابل هضمه برام...من کاملا شوکه شدم...انگار یه سطل آب یخ ریختن روم.من پسره رو خیلی قبول داشتم اما حالا....

راحت به آدما اعتماد نکنید..آدمای این دوره دیگه خدارو بنده نیستن.

درهم نوشت...!...

ما را در سایت درهم نوشت...! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت: 1:22

صفحه بندی