
یه چیزی رو همین الان باید بنویسم اینجا
ینی نمیشه که ننویسم.انقدر که تعجب کردم و دوست دارم حسم رو همین الان بگم تا از بین نرفته
هنوزم باورم نمیشه اون خودم بودم
بخونید ادامه رو![]()
من از بچگی عادت به خاطره نویسی داشتم...اولین بار که شرع کردم به نوشتن خاطرات روزانم کلاس پنجم بودم و هنوزم دفترشو دارم
از خرداد تا اسفند سال 82 هر روزشو نوشتم..اما سال های بعد به هر روز نمیرسید و این تنها سالی بود که روز به روزشو نوشتم.
هر وقت میرفتم سراغ دفتر خاطرات روزانم(4 تاست) همش از اونی که برای دبیرستان بود شروع میکردم و می دیدم..و گاهی هم به این نتیجه میر سیدم که باید اون دفترو آتیش بزنم.![]()
![]()
امروز امیرعلی یه سری دفتر و کتابو از تو قفسه کتابام انداخت بیرون،الان داشتم تازه جابه جاش میکردم که دیدم این دفترم هم بینشونه...
بازش کردم و صفحه دومش واقعا خوندنی بود.
وااایییی...خرداد 82...من کلاس پنجمم تموم شد. میخواستم که یه سری چیزا یادم بمونه..مثل اسم بچه ها و شماره کلاسیشون، برا همین نوشتمش..
اما باورم نمیشد که یه سری از خصوصیاتشون رو هم که برام بارز بود یا حتی آزار دهنده نوشتم یا یادم نره...
در مورد هردکدوم یه چیزی نوشته بودم..ینی تک تکشوناااا![]()
مثلا یکیو نوشتم همیشه کلاس میزاری(البته تو دفتر نوشتم همش عِفِه میزاری)
..یکیو نوشتم همش پز مامانتو میدی...یکیو نوشتم فقط بلدی بچه هارو اذیت کنی و قلدری کنی...
اصلا فکر نمیکردم همچین چیزایی نوشته باشم و دوستامو این طوری دیده باشم.خیلیییییی برام جالب بود که دقیقا یادم اومد اون زمان و تو اون سن به چی فکر میکردم..
اینا حالا یه تعدادیش بود.
خودم تعجب کردم و ترغیب شدم ادامشو بخونم...باز موارد شگفت انگیز دیدم میام میگم..
ولی منم عجب اعجوبه ای بودما![]()
ما را در سایت درهم نوشت...! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107