دکترم گفت اگه چیزی نخورد و کسل بود بستریش کنید. چون روزش تا شب هیچی غذا نخورد، حتی شیر، دیگه ناچار شدیم بستریش کنیم.
اون شب من نرفتم. من سه شنبه ساعت 11 رفتم پیشش و تا 12 شب موندم. برای شبم مادرش اومد و امروز صبح من دوباره رفتم بیمارستان پیشش تا مامانش بره مدرسه.ساعت 10 هم دکتر اومد مرخصش کرد و برگشتیم خونه.
هنوز تنم کوفتس.بیمارستان، دولتی و خصوصیش خیلی فرقی نداره.بالاخره خستگیش هست. فقط خصوصی یخورده پرسنلش بهترن.همین.
این بیمارستان خصوصی جدید هم که درست کردن یه خصوصیت خوبش این بود که اتاق بازی داشت تو بخش کودکان. حداقل امیرعلی سرگرم میشد.
پسرم از دیروز دوکلمه ای حرف میزنه
تا قبلش یه کلمه ای میگفت. از دیروز میگه خاله بغل. خاله بریم.خاله بیا
جالبش اینجاست که تو بیمارستان همه فکر میکردند که من مامانشم
خواهرم صبح رفت برای تسویه حساب، زنه بهش گفت بگید مامانش بیاد
خواهرمم میگه من مامانشم دیگه.
حتی دوشنبه دکترم بردیمش، من با باباش رفتم.خواهرم مدرسه داشت. خانم دکتره فقط منو مخاطب قرار میداد.میگف غذا میخوره؟تب داره؟دارو چی میخوره؟از منم می پرسید. من هر کاری میکردم بفهمه مامانش نیستم و از باباش بپرسه فایده نداشت
مستقیم نمیگفتم وسط حرفاش فقط میگفتم نمیدونم باباش احتماالا بدونه. البته من 90 درصد سوالاشو میدونستم جز یکی دوتا.
به هر حال...با اینکه اصلا بهم نمیاد ولی مامانم شدم
البتهههه..من مامان دوم امیرعلی ام.درسته به دنیا نیاوردمش ولی رسما امیرعلی اولین بچمه
این هفته با مریضی امیرعلی خیلی سخت گذشت.خیلی کوفتم.امیدوارم آخرین باری باشه بیمارستانی میشه امسال.کاش سرما هم نخوره دیگه.
متوجه شدید این هفته اصن درس نخوندم یا بیشتر توضیح بدم؟
ما را در سایت درهم نوشت...! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103